X
تبلیغات
♥♥♥رمـــــان ســـــــــــــــــــرا♥♥♥


من و تو ...


منی که از زمینم و تویی که از آسمانی...



با دنیایی تفاوت و فاصله میانمان...


میان من و تو...


میان عقاید من و فرهنگ تو...


قرار است نقطه ی مشترکی بیابیم...


برای باهم زندگی کردن...


زندگی که با تمام زندگی های دیگر فرق می کند...


زندگی ای که بوی اجبار می دهد...بوی تحمیل...


تو به من بگو؟


من کنار بیایم یا تو؟


منی که از تو دورم...


منی که دنیایم با تو هیچ نقطه ی مشترکی ندارد و نداشته است!


چگونه با تو شریک شوم؟


یک ازدواج اجباری را؟
ـــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــ



به نام خداوند بخشاینده مهربان


نمی دونم برای بار پنجم بود یا ششم که لیوانم رو پر از ویسکی کردم و یه نفس بالا رفتم.بدنم حالت سستی و کرختیش هر لظه بیشتر می شد.توی همون حال خماری که داشتم فهمیدم بیشتر موندنم مساویست با گند بالا آوردن،به زور خودمو جمع و جور کردم و زدم بیرون.اینکه چجوری رسیدم خونه رو یادم نیست فقط یادمه تا رسیدم لباسامو کندم و خودمو انداختم رو تخت.


از خواب که بیدار شدم تمام عضلاتم گرفته بود و درد می کرد.حولمو برداشتم و رفتم زیردوش آب داغ.خوب که عضلاتم شل شد بیرون اومدم.با همون حوله نشستم رو تخت وگوشیمو از توی کیفم در آوردم.اوه مای گاد،30 تا میس،17 تا اس.چه خبره!؟




میس ها،5 تا شری ،4 تا شهاب، 6 تا پارمیس،5 تا ساسان،10 تا پویا بود.


اس ها رو باز کردم اولیش از پویا بود:


یهو کجا رفتی؟چرا گوشیتو ج نمی دی؟تو رو خدا جوابمو بده نگرانتم


هه خدا! مسخره


بقیه اس ها هم همین چرت و پرتا از بچه ها بود.


اول زنگیدم به شری تا زحمتم کم بشه.یه بوق کامل نخورده بود که برداشت:


الو معلوم هست کدوم گوری هستی؟بی خبر کجا گذاشتی رفتی دختره خنگ؟نمی گی ماها از نگرانی دق می کنیم امق بی شعور؟


اولا سلام عزیزم دوما گلم باور کن الم غیر قابل کنترل شده بود باید می رفتم.


خب یه خبر نمی تونستی بدی؟


یادم رفت عزیزم بعد هم لحنمو مظلوم کردم و گفتم:اکس کیوزمی


باشه بابا خر شدم


لحنم چاپلوسانه کردم و گفتم:


دور از جونت عزیزم.شری جونم من خسته ام میشه به بچه ها بزنگی توضیح بدی؟


من از دست تو چی کار کنم؟ بعد یه نفس عمیق کشید و گفت:


باشه می زنگم حالا هم بروگمشو تا نزدم ناکارت کنم و قطع کرد.


حولمو با تاپ و شورتک سفیدم عوض کردم.ساعتو نگاه کردم 3 بعدازظهر بود رفتم پایین و بلند داد زدم:


احترام،احترام


احترام در حالی که با هول دستکش های کفیش رو در می آورد اومد دم در آشپزخونه و گفت:


بله خانم


فریبا و بهنام کجا هستن؟در ضمن غذا چی داریم؟


خانم رفتن کلاس یوگا،آقا هم تو اتاق کارشون هستن،ناهار هم قورمه سبزی داریم.


خیلی خب برام غذا رو گرم کن که خیلی گشنمه


چشم خانم


ناهار که خوردم دوباره رفتم تو اتاقم،صفحه ی گوشیم روشن و خاموش می شد،پویا بود،دایره سبزه رو به قرمز رسوندم و تماس برقرار شد:


جانم پویا


سلام سارا،حالت خوبه؟


خوبم مرسی،تو خوبی؟


به نظرت از دست خل بازی های تو باید الان خوب باشم؟


وا مگه من چی کار کردم؟


همینجوری می ذاری می ری بدون اینکه ذره ای عقلت رو به کار بندازی!


مگه با شری حرف نزدی؟


حرف های اون کار تو رو توجیح نمی کنه


پویا بی خیال


باشه بی خیال می شم و قطع کرد.


وا این چرا اینجوری کرد؟!


ولش کن فردا ازش می پرسم.


تا شب درس خوندم و روی پایان نامم کار کردم.صبح با صدای آلارم گوشیم از خواب بیدار شدم.صورتمو با آب سرد شستم تا خواب از سرم بپره.


اول از پنککم که رنگ پوستم بود به صورتم زدم بعد خط چشممو برداشتم و از بالای گوشه چشمم به صورت دنباله دار کشیدم،یه خط دیگه از پایین گوشه چشمم به صورت دنباله دار کشیدم به صورتی که بین دو خط کمی فضای خالی باشه،چشمای طوسیم درشتتر و خوشگلتر شد.رژ قرمز کم رنگمو زدم.جین سرمه ای چسبونم رو با مانتو کوتاه و تنگ مشکیم پوشیدم.مقنعه ی مشکی ام رو که خیلی شل بود به صورتی که تمام گردنم پیدا بود رو سرم کردم.موهای استخوانیم رو به صورت کج روی پیشونیم ریختم. عطرم که خیلی هم خوشبو بود رو روی موچ ها و گردنم زدم.کتونی های مشکیم رو پام کردم و کوله ی مشکیمو روی دوشم انداختم.با برداشتن سوییچ پورشم از خونه زدم بیرون.


ماشینو جلوی دانشگاه پارک کردم و پیاده شدم.بچه ها رو از دور دیدم و به طرفشون رفتم،وقتی رسیدم بهشون گفتم:


سلاااااااااااااااام.می بینم که جمعتون جمعه گلتون کم بود که اونم اضافه شد.


شهاب گفت:


والا ما که گلی نمی بینیم فقط یه دیوونه می بینیم که به جمعمون اضلفه شده.


یه مشت به بازوش زدم و گفتم:


بی شعور،دیوونه خودتی


در حین شوخی با بچه ها بودم که متوجه گرفتگی و پکر بودن پویا شدم،رفتم کنارش و با صدای پایین گفتم:


پویا ببخشید دیروز باهات بد حرف زدم


سارا تا کی؟تا کی می خوای توی هر پارتیتو بغل هر پسری برقصی و اونقدر مست کنی که دیگه به خودت اطمینان نداشته باشی؟هان؟


دیگه زیادی داشت پاشو از گلیمش درازتر می کرد پس جدی و محکم گفتم:


به توچه؟هان؟به توچه؟بابامی؟مامانمی؟نامزد می؟دوست پسرمی؟شوهرمی؟واقعا چه نسبتی باهام داری که حق به جانب حرف می زنی؟


با ناراحتی سرش رو انداخت پایین و با صدای گرفته گفت:


هیچ کدوم،من فقط یه عاشقم.


با بهت و ناباوری،بدون هیچ پلک زدنی فقط نگاش می کردم،باورم نمی شد کسی که فقط برای من یه دوست معمولی بود حالا عاشقم شده بود،باور نکردنیه!
بدون اینکه جوابی بدم تند و سریع پشتمو کردم و راه افتادم سمت کلاس،بچه ها اسمم صدا می زدن ولی توجهی نکردم یه دفعه یه دستی از پشت نگهم داشت و برم گردوند!
شری بود،نفس نفس می زد بریده بریده گفت:
چی ...شد؟...ک...جا...می....ری؟
نمی دونستم باید چه جوابی بدم ،چی می گفتم؟ می گفتم دارم از دوست معمولی ای که حالا عاشقم شده فرار می کنم؟
چه کلمه ی مسخره ای! عشق!به نظر من که اصلا وجود نداره!
یه دفعه با صدای شری به خودم اومدم:
هان؟ چی؟ چی می گی؟
حواست کجاست سارا؟ دو ساعته دارم صدات می کنم!
اوه متاسفم حواسم پرت شد،خب حالا چی کارم داشتی؟
چت شد یه دفعه؟ کجا داشتی می رفتی واسه خودت؟
ببین شراره من الان به تنهایی بیشتر از همه چیز نیاز دارم.میشه تنهام بذارین؟
چرا؟مگه چی شده؟
بعدا توضیح می دم،خواهش می کنم
خیلی خب برو،بعدا حرف می زنیم
فعلا بای
دیگه بیشتر نموندم و رفتم کتابخونه،دیگه کلاسام تموم شده بود و من فقط به خاطر ویرایش پایان نامم میومدم دانشکده.
وقتی رسیدم خونه طبق معمول جز احترام کسی خونه نبود.
بلند داد زدم:
احترام ناهار چیه؟
احترام دستمال به دست جلوم اومد و گفت:
سلام خانم،خسته نباشید،ناهار قیمه هستش
با دیدن ظاهرش خندم گرفت،دستمال کهنه ای رو برعکس به سرش بسته بود ،صورتش و لباساش هم سیاه شده بود،
پقی زدم زیر خنده ،احترام با تعجب نیگام می کرد بعد اینکه خنده ام تموم شد،با لحن فوق العاده مسخره ای گفتم:
احترام خیلی مسخره و خنده دار شدی،می دونی که بهنام چقدر ظاهر مرتب براش مهمه؟
به وضوح اشک هایی که توی چشماش جمع شد رو دیدم،حقم داشت چون لحنم کاملا تحقیر کننده بود
دستمالی که تو دستش بود حالا مچاله شده تو مشتش داشت فشرده می شد،فشار دستاش به دستمال به قدری زیاد بود که رنگ سبزه پوستش به سفیدی می زد، با صدایی که سعی می کرد نلرزه گفت:
ببخشید خانم حواسم نبود الان لباسامو عوض می کنم
بعد هم با حالت دو رفت.
با بی خیالی وارد اتاقم شدمو لباسامو عوض کردم.داخل آشپزخونه که شدم اولین چیزی که توجهمو جلب کرد ظاهر مرتب احترام بود.
بعد از غذا یه چرت حسابی می چسبید.روی تختم که ولو شدم دیگه هیچی نفهمیدم.از خواب که بیدار شدم ساعت 8 شب بود،اووووف چقدر خوابیده بودم...
از پله ها که رفتم پایین در کمال تعجب فریبا و بهنام رو دیدم که روی مبل های سلطنتی نشستن و مشکوکانه حرف می زنن.
بلند گفتم:
سلاااااااااااام فریبا جون و آقا بهنام چه عجب ما شما دو تا رو خونه دیدیم!
بهنام گفت:
سلام دختر گل خودم،خوبی عزیزم؟
مرسی بهنام جون
فریبا گفت:
ساراجان بیا بشین پیش خودم،دلم برات تگ شده
یه خورده مشکوک می زدن،با تعلل روی مبل نشستم.
حس کردم یه چیزی می خوان بهم بگن ولی دودلن ، سکوت بینمون زیاد از حد طولانی شده بود ، تصمیم گرفتم این سکوتو من بشکنم:
چی شده؟
فریبا گفت:
هیچی عزیزم،مگه باید چیزی شده باشه؟!
فریبا جون به نظرت پشت گوشای من مخملیه؟
این چه حرفیه گلم!
خب بگین چی می خواین بگین دیگه
خب فرداشب قراره بریم خونه خانم بزرگ
خب ؟
ساراجان یه موضوعی هست که باید تو بدونی
چه موضوعی؟
خب...خب چطوری بگم!اووووووم بهنام جان شما بگو عزیزم
مگه چه موضوع مهمیه که اینطوری به بهنام پاسش می ده؟!
بهنام کاملا جا خورد ولی بعد از چند ثانیه خودشو جمع و جور کرد و گفت:
سارا،دخترم دلم می خواد بدون هیچ مقدمه ای برم سر اصل مطلب،تو یه عمو داری!
تقریبا داد زدم:چی؟؟؟؟؟!!!!!!!
بهنام به یه جا خیره شد و گفت:
از همون بچگی بهرام با من خیلی فرق می کرد،مثلا من هیچ وقت برنامه ریزی نداشتم در صورتی که اون برای دقیقه به دقیقه زندگیش برنامه ریزی داشت یا اینکه من هیچ وقت نماز نخوندم یا روزه نگرفتم ولی اون یه نماز قضا یا روزه نگرفته نداشت.زمان گذشت و هر دو در مدیریت کارخانه ای که از پدرمون بهون ارث رسیده بود شریک بودیم،همه چی خوب بود تا اینکه یه روز تو دفتر نشسته بودیم،اذان ظهر رو که داد بهرام نمازشو که تمام کرد رو به من کرد و گفت:
تو خجالت نمی کشی دین و ایمان نداری،فقط تو شناسنامه اسم مسلمونو یدک می کشی!
حالا نماز و روزه هیچی یه ذره غیرت رو زنت نداری!واقعا برات متاسفم!
عصبانی شدم و گفتم:
پ نه تو خوبی! همه ی کارات ریا و خودنمایی هست! شد یه بار کمکی کنی و کسی نفهمه؟!
اون جای مهر تو پیشونیت که من هنوزم نفهمیدم چجوری اینقدر زود به وجود اومده!
زنتم که حتی با من نا محرم سر سفره نمی شینه آخه غذا خوردن چه ربطی به نامحرم داره؟!
اونوقت جشن عقدتونو تو روز شهادت حضرت فاطمه گرفتید!هه واقعا مسخرس!
خلاصه بحثمون بالا گرفت و قهر کردیم،اول شراکتمون رو به هم زدیم کارمونو جدا کردیم،بعدم ارتباطمونو با هم قطع کردیم تا الان که 21 سال از اون روز گذشته.
با تعجب گفتم:
پس چرا من چیزی یادم نیست بهنام؟
آخه تو اون موقع فقط 1 سالت بود!
یه ذره فکر کردم وگفتم:
الان برای چی بهم گفتی؟
چون فردا شب خونه خانم بزرگ،عموت هم هست.
کاملا جا خوردم و گفتم:
چرا؟ حالا که 21 سال گذشته! مگه آشتی کردین؟
نه ولی خانم بزرگ گفته یه کاری داره که باید هر دو باشیم.
بسیار خب لازمه منم بیام؟
آره باید حتما باشی
اکی
شام در سکوت کامل خورده شد،هممون یه جورایی تو فکر بودیم.
فردا شب زودتر از اون چه که فکرشو بکنم رسید.
پنکک به رنگ پوستم رو زدم، زمینه اصلی سایه هم سفیدو یه هاله مشکی پشت مژه هام زدم،خط چشمم هم به سبک همیشگی کشیدم، رژگونه صورتی ملیح و کم رنگ هم روی گونه های برجستم کشیدم و در آخر رژ صورتی مایع و براقم رو روی لب های برجستم کشیدم.
شلوار جین سفید رو با مانتو مشکی سفیدم پوشیدم،شال سفیدم هم شل و آزاد رو سرم انداختم،کفش مشکی ورنی پاشنه 10 سانتیم رو هم پام کردم،کیف ستشو هم روی دستم انداختم.
عطر خوشبوی همیشگی رو هم پشت گوشام و مچ هام و گردنم زدم.
مثل همیشه بدون اینکه کفشام رو دربیارم وارد خونه مجلل و بزرگ خانم بزرگ شدم.
خانم بزرگ مثل همیشه مقتدرانه روی مبل سلطنتی و قدیمی عصا به دست نشسته بود.
با ادب رو به خانم بزرگ سلام کردم جوابمو داد و گفت:
به عموت و خانوداش سلام کردی؟
رومو که برگردوندم یه مردی که خیلی شبیه به بهنام و یه خورده بزرگتر به نظر می رسید با ریش و محاسن سفید در حالی که یه تسبیح تو دستش می چرخوند و زیر لب داشت با خودش حرف می زد بهم خیره شده بود،یه دایره قهوه ای بزرگ هم رو پیشونیش جلب توجه می کرد، بر اساس ترسی که از خانم بزرگ داشتم زیر لب سلام کردم.یه دفعه حرف زدن با خودشو قطع کرد و گفت:
سلام علیکم دخترم
این چرا تن صداش عربی بود؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!
بعد از اون یه خانم هم سن و سال فریبا با چادر رنگی روشو گرفته و فقط یه چشمش معلوم بود باز هم به دلیل همون ترسه زیر لب سلام کردم.اونم مثل مرده جوابمو داد،چرا تن صدای اینا عربی می زنه؟؟؟؟!!!!!!!
نفر بعدی یه پسر جوونی بود ، از این برادر بسیجیا که همش زمینو نگا می کنن،از این پیراهن های که یقش خفه بود پوشیده و تا آخرین دکمشو بسته بود،پیراهن سفیدشو روی شلوار مشکی پارچه ایش انداخته بود،اییییییییییییی چه ریشی هم داشت.مدل سلامای قبلیم بهش سلام دادم اونم مثل خودم جواب داد ولی چیزی که باعث تجبم شد لحنش بود آخه اصلا عربی نبود.



[ جمعه نوزدهم مهر 1392 ] [ 11:45 ] [ ✿مهـــــلا جـــــونــ✿ ]
درباره وبلاگ

سلام سلام به وبلاگ رمان سرا خوش امدید
اینجا منبع بهترین رمان هاست که بیشترش از 98iaهست
برای نویسنده شدنم میتونید بهم بگید با کمال میل
برای تبادل لینک هم اگر خواستید خبرم کنید
تولد وبلاگ هم3تیر1392هستش
ممنون
________
به انجاهم سر بزنید

www.bache-toghsa.rozblog.com
امکانات وب

statistics

Online User